|
بهترین و زیبا ترین عکسها برای شما که بهترینید
|
||||
|
|
||||
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط سونیا
|

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط سونیا
|

+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط سونیا
|

+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط سونیا
|

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال
عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که
گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست
شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از
گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش
بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از
تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر
چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر
می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:<< مگر تو حرفهای ما را
نمی شنیدی؟>>
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده
که دیگران او را تشویق می کنند.
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط سونیا
|

+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط سونیا
|

+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط سونیا
|

+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط سونیا
|

سلام به همه ی شما دوستای گلم
روز دختر رو به همه ی دختر خانوما تبریک میگم(البته با تاخیر) پروفسور سر كلاس فلسفه مقابل دانشجويان ايستاد و چند شئ روي ميز گذاشت. وقتي كلاس شروع شد، بدون گفتن كلمهاي يك شيشه بسيار بزرگ سس مايونز را برداشت و شروع كرد به پر كردن آن با چند توپ گلف. بعد از شاگردان خود پرسيد: آيا اين ظرف پر است؟ همه تاييد كردند. پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت و آنها را به داخل شيشه ريخت و شيشه را به آرامي تكان داد. سنگريزهها در فضاي خالي بين توپهاي گلف قرار گرفتند و سپس دوباره از دانشجويان پرسيد كه آيا ظرف پر است؟ باز همه تاييد كردند. پروفسور اين بار ظرفي از ماسه برداشت و داخل شيشه ريخت و گفت، البته ماسهها همه جاهاي خالي را پر كردند. او بار ديگر پرسيد كه آيا ظرف پر است؟ دانشجويان يكصدا گفتند: «بله».پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات داخل شيشه خالي كرد: «در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسهها را پر ميكنم!» همه دانشجويان خنديدند. در حالي كه صداي خنده فرو مينشست، پروفسور گفت: حالا ميخواهم متوجه اين مطلب شويد كه اين شيشه نمايي از زندگي شماست. توپهاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند. مثل خدا، خانواده، فرزندان، سلامتي، دوستان و مهمترين علايق شما. چيزهايي كه اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اينها بمانند، باز زندگيتان پابرجا خواهد بود.»پروفسور ادامه داد: «سنگريزهها ساير چيزهاي با اهميت هستند، مثل كار، خانه و خودرو. ماسهها هم ساير چيزها هستند، مسائل خيلي ساده است اما اگر اول ماسهها را در ظرف بريزيد، ديگر جايي براي سنگريزهها و توپهاي گلف باقي نميماند، درست عين زندگي. اگر شما همه زمان و انرژيتان را روي چيزهاي ساده و پيشپا افتاده صرف كنيد، ديگر جايي و زماني براي مسائلي كه برايتان اهميت دارد، باقي نميماند.»پروفسور همچنان حرف ميزد: «به چيزهايي كه براي شاد بودنتان اهميت دارد زياد توجه كنيد، با فرزندانتان بازي كنيد، زماني براي چكاب پزشكي بگذاريد، با دوستان و اطرافيان بيرون برويد و با آنها خوش بگذرانيد. هميشه زمان براي تميز كردن خانه و تعمير خرابيها هست. هميشه در دسترس باشيد، اول مواظب توپهاي گلف باشيد، يعني چيزهايي كه واقعا برايتان اهميت دارند. موارد داراي اهميت را مشخص كنيد، بقيه چيزها همان ماسهها هستند.»يكي از دانشجويان دستش را بلند كرد و پرسيد: «پس معني دو فنجان قهوه چه بود؟» پروفسور لبخند زد و گفت: «خوشحالم كه پرسيدي. اين فقط براي آن بود كه به شما نشان بدهم مهم نيست زندگيتان چقدر شلوغ و پرمشغله ا ست. در زندگي هميشه جايي براي نوشيدن دو فنجان قهوه با يك دوست هست!»![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط سونیا
|

+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط سونیا
|
